تبليغاتX
It was

It was

New Address:

 

WWW.ABNORMAL-KID.BLOGFA.COM

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 17:56  توسط مستفا 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 18:9  توسط مستفا 

 

 پارت ۱:

همه تان را خر کردم، میخواستم یک نفری خودش را لو بدهد. که انگار نخواند اصلا.

نتیجه:

دختری که با پسری دوست میشود، حیا ندارد.

و دختری که حیا ندارد، شایسته ی دوستی و دوست داشتن نیست!

در مورد پسران هم همین قضیه صحت دارد.

 

 

پارت ۲:

امروز یکی توی دانشگاه گفت: قیافه ات مثل هری پاتر است.

مادرم میگوید قیافه ات شبیه بابک حمیدیان است، البته اگر عینک را از خودم فاکتور بگیرم.

عکس هری پاتر و بابک حمیدیان را امروز کنار هم گذاشتم. نمیدانم کجای این دو به هم شبیهند؟!

همه ی اینها به کنار !

کاش به تو شبیه باشم بانو !

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 19:20  توسط مستفا 

 

1. فردی که از نعمت ِ آی کیو برخوردار باشد. این معیار مهمترین ملاک در انتخاب دوست دختر می باشد.

2. قیافه . بعله ! زیبایی ظاهری :D در حد بزرگتر یا مساوی آیشیواریا...

3. تسلط به زبان انگلیسی ! ولی توجه داشته باشید از سطح وی از شما بالاتر نباشد(این نکته بسیار حائز اهمیت است!)

4. نشان دادن واکنش مناسب، وقتی شما شما گردنتان را میخارانید و میگویید این چند وقته دستم تنگه، چک ام نزدیکه. پولم دارما ! فقط دست اینو اونه! پول نقد نیس، متوجهی که؟

5. وقتی که شما مثلا دست تان یا لب تان زخم کوچکی شده، به سرعت قسمتی از روسری، لچک یا ... پاره نموده و با دست خودش محل زخم را مرمت کند. در هنگام شناسایی این معیار، زیرچشمی صورت ِ دوست دختر را نگاه کنید که چین و چروکدار و عصبی و نگران شده است یا نه ؟ اگه نه، پس نه !

6. تسلط بر استفاده از محصولات آرایشی و بهداشتی.

7. واکنش شدید، وقتی بداند شما سیگار مصرف می نمایید.

8. داشتن روحیه ی سورپرایز کردن. این ملاک برای انتخاب دوست پسر نیز توصیه میشود.

9. قربان صدقه رفتن وقتی شما دارید از دردهایتان برایش توضیح میدهید.

10. استفاده از واژه ی "آخه ی ی " به کرات.

11. به کار نگرفتن الفاظی مانند: "ایشالا درست میشه همه چی". "دوستت دارم!". "تو با همه فرق داری!"

12. استفاده نکردن از جمله هایی مثل: اون پسره رو ببین چه خوشتیپه!!

13. تسلط نداشتن به تند SMS فرستادن. اگر همچین موردی بود، به فکر پیدا کردن موردی دیگر باشید !! همینطوری!

14. نپوشیدن ِ رنگهای جیغی.

15. پوشیدن جوراب راهراه !!! (این یکی معیار پرسنال است برای من!)

16. گوش ندادن به آهنگهای مجید خراطها، عبدالمالکی، مریم جلالی، و علی الخصوص شوهای هندی !!

17. نشان دادن واکنش بسیار شدید وقتی شما میگویید: این نانسی پدرسوخته خیلی خوشکله !!!

18. داشتن صدای زنانه.

19. مهربان بودن. و تسلط بر استفاده از روشهای مهربانی کردن ِ غیر کلیشه ای.

20. خلاقیت ! خلاقیت ! خلاقیت !

21. داشتن موهایی خیلی بلند یا خیلی کوتاه !

22. لبخند و چشمک و حرکاتی که مهیج است به مقدار لازم !

23. نداشتن تحصیلات دانشگاهی!!!!

24. نا آشنا بودن با بعضی از واژه ها. از بیان این واژه ها معذورم!

25. عدم استفاده از رژ لب.

26. عدم استفاده از حلقه ی همینجوری الکی.

27. رقص؟

28. نداشتن ِ خواهر کوچکتر از خودش ! و داشتن برادر بزرگتر از خودش! برای اینکه ریسک و لذت اش بیشتر باشد !!

29. داشتن رابطه ی فامیلی با آن عروسک نیمه معروف. اسمش چی بود؟ باربی؟ بالبی؟ هوم؟

30. داشتن مانیتور LCD. این یکی معیار یک دوست پسر مناسب است :D

31. اعتقاد داشتن به وجود غول و اعتقاد نداشتن به فال و اینجورچیزها.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 11:42  توسط مستفا  | 

من یه دختر خانوم محترم که افتادم بین سه تا نویسنده مذکر الجنس!

اسم من باید اول توی لیست نویسندگان باشد.


مراعات کن جانم ... آری مراعات کن، حق تقدم که اونم با خانوماس

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 3:35  توسط مستفا  | 

 

یک فنجان بزرگ چای پر تفاله درست می کنم تا پسمانده اش را برای اینجانب فال بگیرم... پشت کامپیوتر سکنی میگزینم و مانیتورم LCD می باشد! (شایان ذکر است سیستم مربوطه بدون این مانیتور به مبلغ 30 هزار تومان قیمت­گذاری شده است.)

یک تفاله بصورت عمودی در درون آن در حال حرکت است. بی اختیار یاد حرف قدیمی تر ها میافتم که "مهمان دارم"

کاشکی حرف قدیمی ها مث همیشه راست باشد. چه قد بلند هم هست. نکند اوجه باشد؟! طاها میداند معیار سنجش قد، برای اینجانب، قد فرد مذکور می باشد! بگذریم... چایی رو تند تند هورت کشان به اتمام می رسانم و می بینم تهش را ، جل الخالق ...:

 

عکس یه آقایی افتاده که بسی لاغره .چقدر شبیهیم به هم؟ عه؟ نکنه خودمم؟ ولی چرا یخوره غمگینه و سیاه و سفید؟

عکس یعالمه جک و جونور هم افتاده که مشکلات هستن احتمالا. یه خورشید افتاده اون بالا که گرد نیست ولی دوس داره گرد باشه و به همه یجور بتابه. ولی اون قسمت از خورشیده که نزدیکه به اون آقایی که در تصویر است، کمی تورفتگی داره. انگار کمتر به اون آقا تابیده. شاید بخاطر پیری خورشید باشه.

عکس یه جعبه مداد رنگی 36 رنگ هم افتاده که اون آقاهه دستشو به سمت اونا دراز کرده، ولی از طرف مقابل یک انگشتی شبیه انگشت شصت به نشانه ی احترام یا تبعیض به سمت اون آقا حواله شده. صاحب شصت به گمانم همان روزگار لعنتی است. چقدر هم جوان است. حتا جوانتر از همه..!!!

یک دیوار هم ته فنجان انگار افتاده. یک دیوار سنگی، ولی سنگهای دیوار سپید هستند و قشنگ. اون طرف دیوار عکس دو تا چشم افتاده . نه از آن چشمهای کلیشه ای که جوانان بر در و دیوار و درخت و ... می کشند... آن چشمها انگار مواظب اون آقا هستند که در طرف دیگر دیوار است. بعدش همون لحظه یه آرزو می کنم که کاش همون یه نفری باشه که همیشه دوست داشتم اون طرف در منتظرم باشه. آسمان در اطراف قهرمان فال، آبی ِگلدار است و درختها بنفش خالدار. نمیدانم چرا رنگها را تشخیص میدهم در این منظره ی سیاه و سفید! شاید این هم بخاطر دعاهای مادرم باشد! همیشه اتفاقهای خوبی که برایم می افتند و اتفاقات بدی که برایم نمی افتند را منتصب می کنم به دعاهای این موجود مهربان!

عکس یک پتوی گلبافت گلمنگلی هم افتاده که برای اون آقاست احتمالا. یه پتوی پلنگدار هم کنار سطل زباله گذاشته شده و آن پلنگ بسیار پیر بنظر می رسد. سند و سال پلنگ با بابای آدم گویا بزرگتر مساویست...!  )شایان ذکر است آن پتوی گلبافت قشنگ که در ابتدا ذکر شد، تک­نفره می­باشد!)

عکس یه ماه هم افتاده که عشقه آن آقاست احتمالن. چون آن آقا ستاره ای در آسمان ندارد. چشمان آن آقا انگار نشان میدهد، معتقد است ستاره ها موجودات جالبی برای داشتن نیستند. از کجا معلوم آن ستاره ی مورد نظر، همزمان ستاره ی یک نفر دیگر هم نباشد؟ اصلا مگر می شود این دوره و زمانه به ستاره ها اعتماد کرد!؟ اصلا انگار در 2010 هر کس پول بیشتری دارد تعداد ستاره ی بیشتری دارد. لذا ماه عشق ِ آن آقا بنظر می رسد. چون چشمانش لرزان است که به ماه می نگرند. و هیچکس به ماه نظری ندارد. اصلا غلط میکند نظری داشته باشد. عکس آقا غوله هم ریز است در گوشه ای از فال. احتمالن دور است و بخاطر همان ریز بنظر می رسد. شاید هم تا پایان فال برسد و همه چیز را مثل همیشه له کند و برود...

یه چیزایی هم خرچنگ غورباقه نوشته شده اند آن گوشه سمت چپ فال. که یک مشت آدم الکی خوش آنها را نگاشته اند(چار تا آدم یه لا قبا).

 

دارم فال را میخوانم و برای خودم ترجمه میکنم که ناگهان تلفن جیبی ام به لرزه در می آید. نگاهش میکنم:

 

" به ترکه میگن تا حالا گول خوردی؟

میگه : آدما که گول نمی خورن، گولا آدم می خورن!"

 

 

فنجان پر از فال را دوباره برمیدارم تا ادامه ی فال را بنفع خودم ترجمه کنم، هیچ چیز ته فنجان نیست چرا؟ مات و مبهوت میشوم !  که ناگهان اشارتهای چیزی را بر دوشم از پشت احساس میکنم! شاید بتوانید حدس بزنید چه کسی است؟

بله ! آقا غوله است. طبق معمول. ژست معصومانه بخود میگیرم، به آقا غوله میگویم صبر کند و اجازه دهد تا داستان را تا اینجا SAVE  کنم ؟! نگاهی شبیه نگاه عاقل اندر سفیه تحویلم میدهد. معنی نگاهش را میفهمم و میگویم: باشد! هر چی شما بگویید!

 

پی نوشت ربط دار:

اینجانب هیچگونه اعتقادی به فال نداشته، ولی همیشه مشتاق است، تا از کودکان زیر 10 سال فال بخرد. مخصوصا اگر خوشکل باشند و مهربان! و کلا اینجانب انسانهای مهربان را بسیار بسیار بسیار دوست می دارد...!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 11:33  توسط مستفا  | 


انا جاعل خلیفه الله فی الارض


انا خلیه الله فی الارض...

بابا ولشون کن بدبختا رو... آدم هستن و جایزالخطا
ول کن اون دمشون رو دختر!

بزار برن تو سوراخ هاشون... دیواراشون... بزار خوش باشند.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 3:17  توسط مستفا  | 

حذف شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 21:13  توسط مستفا  | 

- چرا با سر و ته ات میرقصی؟ مستی؟!

+ آره چون خونه ی شما مسکرات داره

- !!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 15:12  توسط مستفا  | 

موسیقی متن: خرچنگهای مردابی- با صدای حبیب

نقش اول مرد: مستفا

نقش مکمل زن: ندارد!

 

اپیزود اول: 

کوچه مث همیشه شلوغه. شلوغی کوچه چیزغریبی نیست. 

کلید را در سولاخ در میندازم وارد خونه شم. قبل از چرخوندن کلید یه آرزو میکنم: بخودم میگم کاش یه نفر اونطرف در منتظرم باشه !

اکالیپتوس  توی حیاط مث همیشه لیخت (کلمه ی دَری) واستاده. ولی در دستشویی که بازه؟! اکالیپتوس همیشه منتظر !! بهش می خندم ! به حماقتش !

می رم کامپیوترم رو روشن میکنم. مانیتور جدید ِ دو سه کیلویی ام بسیار در شأنم می باشد. در شأن یک دانش آموز خارجی! فیلم ِ "صبحانه برای دو نفر" را می گذارم و بعضی سکانسهایش را برای بار دوهزارم می بینم. مستفا احساس میکند جای خسرو شکیبایی است در این فیلم همش !

اسپیکرهای کامپیوتر میگویند: دید دید دید دیددددددددددد

موبایلم را در میآورم:  اس آمده است. چک اش که میکنم صورتم لبخند دار میشود! ناگهان احساس دلتنگی شدیدی در خودم احساس میکنم! دلتنگی بخاطر اس نیست. به آنجای فیلم هم ربطی ندارد دلتنگی. ناگهان اکسیژن هوا کم و کمتر میشود. دلتنگی زیاد و زیادتر میشود. دلم اینقدر تنگ میشود که هیچ چیزدر آن جا نمیشود.

 شماره ی *140*11# را می گیرم:

به زبون خارجکی یه چیزهای می نویسد، از نوشته های خارجکی نمی ترسم. چون دانش آموز خارجی از زبان خارجی نمی ترسد ! و خارجکی بلد است!

در حالیکه کمبود اکسیژن ازیتم می کنه به شماره ها یکی یکی نیگا می کنم و می رم پایین:

به اسم هر کی میرسم یه فش می دم و میرم پایین تر... سرعت پایین رفتنمو زیادتر میکنم تا به حرف مورد نظر برسم....  مای گاد ! ولی انگار خبری نیست.... چن بار دوره میکنم شماره ها رو ...

 

بعدش موبایلم رو با افتخار می ذارم روی طاق ! یادم میاد اصن منتظر کسی نیستم! خوشال میشم! با خوشحالی ام اکسیژن هوا بیشتر و بیشتر میشود و دلتنگی کم کم غیب میشود... بخاری رو تا ته زیاد میکنم که مقداری از این اکسیژن های اضافی نابود شوند و وقتی از دوش گرفتن برگشتم مستفا نلرزد! زیر دوش.... چشمامو می بندم ... کاسه ی حمام رو جلوی گوشام میگیرم... صدای دریا می دهد ... صدای باران .... چشمامو که باز میکنم می بینم واقعا انگار بارون اومده... خیس خیسم من ! انگار گریه ام کردم !

 

اپیزود دوم:

کوچه مث همیشه شلوغه. شلوغی کوچه چیزغریبی نیست. 

کلید را در سولاخ در میندازم وارد خونه شم. قبل از چرخوندن کلید یه آرزو میکنم: بخودم میگم کاش یه نفر اونطرف در منتظرم باشه ! آرزوم براورده شده بود ! شاید آرزوی زیاد بزرگی نبود! ... میام نزدیک بشم که آقا غوله باز محله مونو له می کنه و میره و در حالیکه سیگارشو روشن میکنه یهو نگاش به بازوی سپید اکالیپتوس میفته که روش خالکوبی کرده:

 

خب دلم تنگ شده بود !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 21:2  توسط مستفا  | 

 

باز آفتاب دم ظهر را از من مي گيرند اين ابرها. به خيالشان من عصباني ميشوم. من اصلا آفتاب دوست ندارم. اصلا روزهاي آفتابي كرم ضد آفتاب ميزنم!

 

كوچه مثل هميشه خلوت است. كليدم را از جيب چپم در مي آورم، مثل هميشه...

 

از خلوتي كوچه ميترسم. هنوز نميدانم وقتي كوچه خلوت است بايد بترسم يا وقتي شلوغ است!

به اكاليپتوس جلوي خانه كه ميرسم چپ چپ نگاهم ميكند از دستم ناراحت است. زخم بدنش را نشانم ميدهد..

 

چند روز پيش با كليدم روي كمرش نوشته بودم:

"ناراحت نباش. آدمها هم مثل شما چوبند سنگند. چون احساس ندارند به غير از من"

كليد را كه نشانش ميدهم روي برميگرداند. در را باز ميكنم. صداي قدمهايم سكوت حياط  را بر هم ميزند. درخت پسته ي توي حياط تازه ميخواست با نامزدش... كه سر رسيدم.  پسته هاي كوچك دارند بدنيا مي آيند. دلشان خوش است!

 

در كمد لباسها را باز ميكنم. كسي خانه نيست انگار... چون زير آواز كه ميزنم فحشي نميشنوم. كتم را در مياورم و داخل كمد آويزان ميكنم. نفس راحتي ميكشد. بيچاره امروز روز سختي داشت. تقصير اين ابرهاست. خدا لعنتشان كند!

 

سكوت خانه باز فكرهاي بد به كله ام مياندازد! بدن لاغرم را روي صندلي چرخدار مياندازم. كمي تكان ميخورم تا جا بيفتم. نميدانم چرا صندلي اينقدر از اين كارم خوشش مي آيد. اينها هم ... شده اند خدا لعنتشان كند!

كامپيوتر را روشن ميكنم تا كمي فيلم نگاه كنم. مخصوصا جاهاي چيزدارش را.

 

به فكر فرو ميروم... به نقشه اي كه براي هاني كشيده بودم. از خودم بدم مي آيد. گوشي را از جيب راست شلوارم در مياورم. سلام ميكند. اعتبارش را كه مي پرسم با لبخندي شيطاني كشويش را باز مي كند و مي گويد: "4751 تومان كافي است قربان!"

صداي استارت ويندوز حواسم را پرت ميكند. تصميم خودم را ميگيرم. بايد به هاني زنگ بزنم. همچنان از خودم بدم مي آيد. ليست شماره ها را آرام آرام به پايين ميروم. ميدانم كه هاني انتهاي ليست است ولي شايد در طول مسير پشيمان شوم.

آجه- آمن هوتپ – ادمين ـ باقر – باكول – بهار - ترياكي – حامد - ...

 

اسم ها تك تك ناسزايم ميگويند. Hani تنها اسمي است كه ميخندند. دكمه سبز را فشار ميدهم. آرزوي خاموش بودنش را مي كنم... صداي بوقهاي انتظار دلم را به لرزه مياندازد.

 

- سلام چطوري؟

سلامش اولين قطره اشك را بر گونه هايم مي دواند...

- سلام. خوبم

[بعد از چند دقيقه]

- هاني هنوزم به من فكر ميكني؟

- آره تا آخر عمر... تو چي؟

- ولي من ميخوام ديگه به من فكر نكني؟

- چرا؟ پامي چيزي شده؟ [صدايش مي لرزد]

- ببين هاني من تو رو دوست دارم ولي... ولي نميشه. يعني من نميتونم تو رو خوشبخت كنم... ما به درد هم نميخوريم... ما هنوزم ميتونيم با هم دوست باشيم... [اشكهايم امانم را  مي برند ساكت ميشوم]

- پامي خودت گفته بودي [نميخواهد صداي گريه اش را بشنوم ساكت ميشود. نميداند چه بگويد]... پامي من دوست دارم... [آشكارا گريه ميكند...] هر جور راحتي... ولي من تا آخر عمر يادت هستم.

 

گريه هايش دنيا را سرم خراب مي كند. صداي نعره هاي قلبم بلند شده. دارد از جا كنده ميشود. توان بلند شدن ندارم به سختي از روي صندلي بلند ميشوم.

- ببين هاني تو بايد منو فراموش كني. ما به درد هم نميخوريم... [تمام قدرتم را جمع ميكنم و سرش داد ميزنم] ما به درد هم نمييخورييم!! چرا نميخواي بفهمي. چرا نميخواي تمومش كني!

فقط صداي گريه ميشنوم... گريه هايي كه براي نبودشان حاضرم تمام دنيا را خراب كنم.

دكمه قرمز را ميفشارم..

مشتم را محكم به ديوار ميكوبم.. در جواب تمام تنه هايي كه به من زده بود..

صداي فريادم همه خانه را ساكت ميكند... همه شان ترسيده اند... كيس كامپيوتر هم خفه ميشود. با تمام وجودم فرياد ميزنم:

- لعنت به همه تان. لعنت...

 

روي صندلي ميشينم. سرم را محكم با دستانم فشار ميدهم. ديگر از دنيا بدم مي آيد. از اين آدمها از اين سنگها و چوبها بدم مي آيد. از دنيايي كه عقل جاي عشق را گرفته از دنيايي كه هاني را از من مي گيرد... بدم مي آيد از عقلي كه هاني را نتيجه نميدهد. از محاسباتي كه هاني را كوچكتر مساوي پامي نميداند. از دنيايي كه عشق را محاسبه مي كنند. بدم مي آيد از علمي كه به هاني نميرسد... بدم مي آيد..

در كمد را باز ميكنم. كتم ناراحت ميشود. همه شان ساكت شده اند...

كتم را دستم ميگيرم و وارد حياط ميشوم. پسته ها دلشان برايم ميسوزد. از نگاهشان پيداست. ياد مي ايد كامپيوتر روشن است. بي خيالش ميشوم. در حياط را پشت سرم ميبندم. كليد را در مياورم و در را قفل ميكنم. نميخواهم گريه هاي هاني از خانه بيرون برود..

 

اكاليپتوس مثل پيرمردي فرزانه به من مي نگرد... نگاهم به زخمش مي افتد. با كليد نوشته ام را اصلاح ميكنم..

"ناراحت نباش. آدمها هم مثل شما چوبند سنگند. چون احساس ندارند به غير از هاني"

اكاليپتوس هنوز ناراحت است تازه دليل ناراحت بودنش را ميفهميدم.

كوچه هنوز خلوت است... بايد دور شوم از اينجا... از گريه هاي هاني.... از اين سنگ و چوبها.

 

صداي گريه هاي پاميزوس سكوت عالم را به هم ميزند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 12:32  توسط مستفا  | 

حس کردن هوای سرد روی تک تک سلول های پوست بدن، بعدشم پناه آوردن به سمت گرمازای اتاق یعنی خانه! چیز خوبی است لااقل میفهمی بعضی جاهایت هنوز دارند کار میکنند!!


پ.ن:

من از این قالب خوشم نمیاد! توی فایرفاکس هم که بهم ریخته اس...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 3:15  توسط مستفا  | 


يك مرد هيچوقت توسط زني رام نميشود، مگر اينكه دوستش داشته باشد.*



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 21:14  توسط مستفا  | 

 

علاوه بر اينكه قليان نميكشد،

عكسهاي زشت هم بر در و ديوار خانه نميكشد.

 

اهل اينترنت، چت و وبلاگ هم نبوده.

اهل بازي با موجودات عجيبي كه "بوله" خطابشان ميكنند هم نيست.

 

بعبارتی سالهاست كه فراموش شده است...

 

امضا: مستفا 

¤*(*×٪٫¤٬٬٫٪*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 20:5  توسط مستفا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 2:21  توسط مستفا 

زير باران بايد رفت

چشم ها را بايد شست... با اشك!

عشق را زير باران بايد برد

سرما بايد خورد

با معشوق.

تا بداني عشق چيست

پاميزوس چرا امشب گريست

 

چشم ها را بايد بست و چترها را

دست به دست بايد داد

شانه شانه لرزيد

"تانگو" بايد رقصيد

 

چشم هايت را ببند

آسمان، شايد امشب باريد

معشوق را پيدا كن

زير باران بايد رفت...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 21:28  توسط مستفا  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 10:55  توسط مستفا  | 

 

 

مشخصات : قد بیش از 180 – وزن متعادل – سن حدود 23 – جنس اعلاء . (توضیحات : وجود یک خال در بالای سمت راست لبش احراز گردیده).

 

لیست برخی اعمال و رفتار اثبات شده ی او تاکنون :

 

 1- عدم علاقه به انجام تکالیف. بدین توضیح که در دوره ابتدایی از نوشتن مشق متنفر بوده و به نحوی از آن فرار میکرده مثلا وقتی به نیم سال تحصیلی می رسید مشق های قبلی را که نوشته بود فقط اسم درس را پاک می نمود و اسم جدید را بالای آن می گذاشت و نشان آقا میداد.

 2- کاسبی کردن در زمینه عکس های آدامس در دوران قبل از بلوغ. بدین توضیح که وی دوچرخه اش را به بچه های محله میداده تا دور فلکه بچرخند و بابت هر بار چرخیدن یک عدد عکس دریافت می نموده.

 3- نگهداری و پرورش چند عدد جوجه در دوران طفولیت.

 4- ماهی گیری و شنا در فصل گرما درون جویبارهای اطراف محله.

 5- کش رفتن آیدین از بوفه مدرسه ابتدایی به همراه یکی از همکلاسی ها {تذکر: آنها سر کلاس از معلم اجاره دستشویی می گرفتند ولی چون در بوفه همیشه باز بود و مستخدم هم فقط زنگ تفریح در آنجا حضور میافت موقعیت برای عمل خلاف آنها فراهم می گردید} ، بلند کردن اجناس خوراکی از مغازه ها در تمامی دوران قبل از دبیرستان ، بلند کردن برچسب های کارتونی و عکس فوتبالیست ها از لوازم التحریر در دوران راهنمایی ، قاپیدنcd های بازی از مغازه های کامپیوتری در دوران دبیرستان.

 6- حذف شد.

 7- نامزد بهترین بازیکن سال در رشته های: دمپایی بازی ، عکس بازی ، تشتک بازی ، رنگ لباس و تیله بازی.

 8- فروش شانسی در دوران راهنمایی {تذکر: از آنجا که این شخص در آن دوران بسیار قالتاق بوده و هیچ گونه رفتار مدنی از خود نشان نمی داده ، قبل از ارایه شانسی برای فروش ، اقدام به بازکردن شانسی می نموده و جایزه ها را برای خودش کنار می گذاشته}.

 9- فرد مذکور تصور داشته در دوران ابتدایی نمراتش 20 یا 19 بوده ولی پس از گرفتن پرونده از آموزش و پرورش جهت تأیید مدارک در سفارت ، کاشف به عمل می آید که او در دوران ابتدایی هم تنبل بوده و از این خبرها نیست.

10- شروع به نماز و عبادت خدا در سنین هشت-نه سالگی.

تبصره : البته پس از رسیدن به سن تکلیف ، به تدریج از رغبت وی بر عبادت کاسته شده  و روی به الافی و بطالت می آورد.

11- عضویت در گروه 3 نفره ، متشکل از ara ملقب به arof ، احمدرضا ملقب به خرمگس و برادر احمدرضا ملقب به عینکی. {تذکر ، این دو برادر از یک خانواده تقریبا سطح بالا (پولدار) بوده و مثل اغلب برادران دنیا خیلی از هم خوششان نمی آمد ، از این رو منافع بیشتری از عضویت در گروه ، عاید ara می گردید. به عنوان نمونه خرمگس و arof به فلافلی مراجعه می کردند ولی خرمگس برادرش را مطلع نمی کرد تا حالش را بگیرد و وقتی عینکی متوجه می شد ، برای لج با برادرش ، arof را به سفره خانه سنتی (باغ صبا) دعوت می نمود تا پس از صرف شام مفصل ، با هم قلیان بکشند. تذکر دیگر: از آنجا که فرد مذبور استطاعت مالی نداشته (مفلس بوده) و فقط بچه باحالی بوده ، تمامی این سور و ساتها به عهده سایر اعضا بود}.

12- جیم شدن از کلاس زبان و کامپیوتر ، جهت فعالیت در گروه سه نفره. که از فعالیت های این گروه می توان به :

* ولگردی در کوچه ها و خیابان ها

* زنگ خانه مردم را زدن و آژیر ماشین را در آوردن و فرار کردن { تذکر : گاهی خرمگس فراتر از این حرف ها می رفت و چند آجرپاره به درب خانه فرد آسیب پذیر می کوبید و آنگاه به همراه سایر اعضا با هیجان اقدام به فرار می نمود. این قبیل مراسمات معمولا در نیمه شعبان و یا در ماه محرم پس از صرف شام مساجد انجام می گرفت}

* گیر آوردن یک پسر بچه در سر ظهر و بازجویی از او ، مثلا کلاس چندمی؟ بلدی شعر بخونی؟ الان داری کجا می ری؟ تو با مامان-بابات توی یه اتاق می خوابی یا جدا؟ و ... {تذکر : به اعتراف ara چند پس گردنی هم به متهم در اواخر بازجویی زده می شد ، چون این کار به آنها حال می داد}.

* بازرسی از قهوه خانه های شهر و انتخاب چند عدد مرغوب به منظور صرف شام و عیاشی { تذکر : مخارج این مجالس توسط آن دو برادر و با شیوه هایی از قبیل فروش پنهانی قطعات کامپیوتری و گرفتن پول از پدر ، به این بهانه که آن قطعه سوخته و باید جایگزین شود و یا گرفتن پول برای ثبت نام در کلاس کنکور و زبان و کامپیوتر و نشان دادن یک فیش ساختگی جهت صحت ثبت نام. لازم به ذکر است این گروه با خریداری یک مهر "دریافت شد" فیش ها را به امضای ara می رساندند}.

* و غیره.

13- خواندن کتاب جنیان و جن زدگان در زیر زمین.

تبصره1 : عمل مطالعه شب هنگام صورت می پذیرفته و هیچ یک از اعضای خانواده او را در مطالعه همراهی نمی کردند ، چرا که آنها در طبقه فوقانی استراحت می نموده و از وجود کتاب بی خبر بودند.

تبصره2 :این شخص پس از مطالعه کتاب و ترسیدن ، برای احساس امنیت و خواب راحت ، کتاب را به خرمگس که هم اکنون ساکن تهران است هدیه می دهد.

13مکرر- سابقه کار در گذر خان {تذکر : این مکان از بازارها و معابر مرکزی شهر قم می باشد و بسیار ناخوش آیند برای افراد پاکیزه می باشد و نام دیگر آن بازار عرب هاست. در ضمن ، به افراد خوشگل و خوش تیپ (دختران جوان) توصیه می شود در آنجا تردد نفرمایند}

14- تحصیل در دانشگاه بدون داشتن مدرک پیش دانشگاهی.

تبصره : البته فرد مذکور یک دوره پیش دانشگاهی را در دانشگاه بین المللی قزوین گذرانیده.

15- عدم تغییر چهره در برخی موارد. به عنوان مثال وقتی دختر زیبایی ادا اتفار می ریزد و عشوه می آید تا نظر او را جلب کند ، چهره وی همچنان سرد و سنگین باقی خواهد ماند ، به نحوی که دختر بیچاره در ذوقش خورده و پشیمان می شود ، و یا وقتی کسی را در مکان شلوغ گم کرده و پس از جستجو او را ببیند ، چهره اش همچنان آرام است و فقط می گوید : بریم؟

16- آشنایی با میم صاد و فراگرفتن وبلاگ نویسی و کاربرد صحیح فتو شاپ!

17- سفر به افغانستان به منظور اخذ ویزای تحصیلی.

تبصره : ایشان در این سفر ذهنش کمی باز شد و همچنین دریافت که مردم سرزمین او بسیار فقیر و بدبخت هستند و بیشتر فقر آنها جنبه فرهنگی دارد و در این خصوص شدیدا اضهار تأسف نمود.

18- وی اظهار می دارد از معاشرت و آشنایی و حتی مشاهده جوانان همشهری احساس خجستگی می کند.

19- طبق تحقیقات به عمل آمده ، این فرد چندان علاقه ای به عمل چنسی از خود نشان نداده ولی با لاــس زدن بسیار موافق است ، آنچنان که خرس با عسل.

20- فرد مذبور پس از ورود به دانشگاه اقدام به سرائیدن شعر نمود ولی با گذشت زمان فهمید که او شعر نمی گفته و شر می گفته لذا از ادامه آن منصرف شد.

21- ara پس از بازداشت و حبس موقت در اعماق ذهن خود ، هم اکنون آدم شده و دارای رفتاری مدنی گردیده و هیچ گونه عمل مغایر با قانون و عرف در وی دیده نمی شود. (امید است این گونه رفتار پس از صدور حکم وی نیز ادامه یابد).

22- شایان ذکر است فرد مذبور چند سال پیش در اردوی دانشجویان خارجی به مقصد شیراز و همچنین در اردوی همدان مشاهده گردید و حضور او به اثبات رسید. {تذکر : این اردوها که از طرف نهاد رهبری تغذیه می شد ، برای این شخص بسیار خوش آیند بوده و از خاطرات خوش او تلقی می گردد و عکس هایی هم به یادگار گرفته}.

23- طبق گزارشات به دست آمده ، چندی پیش انقلابی درون ایشان رخ داد و گمان می رفت که تغییراتی ایجاد شود ولی به دلیل نفوذ افکار پرت و پلا ، بی ثمر ماند. مانند همین موج سبز که در ایران به پا شد ولی از پای ماند.

24- به اطلاع می رساند این شخص به پیشنهاد یکی از دوستانش که شاهد تغییرات اساسی او بوده ، برای شرکت در مصاحبه ی ورودی حوزه علمیه اقدام نمود ولی در پایان مصاحبه به این نتیجه رسید که هرگز با درخواست او موافقت نخواهد شد چراکه در اثنای جلسه به این مطلب پی برد که هیچ گونه بار اطلاعاتی مفید در مغزش وجود ندارد. به عنوان نمونه وقتی مصاحبه گر از تعداد اعضای شورای نگهبان پرسید او پاسخ داد فکر کنم 5 نفر باشند{ تذکر : این سوال از مصخره ترین مباحث رشته حقوق است} ویا وقتی از مسائل سیاسی ایران و افغانستان سوال کرد وی پاسخ داد فقط می دانم کرزی برنده شد و در ایران هم خبری نیست.  در مورد احکام دین هم که رویش سیاه است و فقط می داند نماز چگونه خوانده می شود.

25- اخیرا هم درخواستی جهت تشکیل یک کانون فرهنگی تحت عنوان دانشجویان افغانستانی مفید دادند که معاون فرهنگی دانشگاه رید به حالشان و اضافه نمود که آیا قصد تأسیس یک کانون ناسیونالیستی دارید؟ که به آنها خیلی برخورد و جهت اعتراض هیچ اقدامی ننمودند. { تذکر : البته آنها با تشکیل کانون ، 3 هدف مهم و حیاتی را دنبال می کردند ، اول گرفتن اردو برای اعضای کانون دوم گرفتن هزینه (پول) تایپ ، طراحی و چاپ نشریه و سوم هم به دست آوردن اینترنت نامحدود جهت رفاه بیشتر و پژوهش}.

26- چیدن پنهانی شاه توت از باغ دانشگاه به همراه میم صاد.

تبصره : 2 ماه پیش محل درختان انار هم کشف شد و قرار بود بعدا به محل عازم شوند که دیدند مسئولین زودتر اقدام نموده و در حال انتقال انارها به خارج از دانشگاه  می باشند.

27- این فرد ، یعنی ara معترف است و اقرار می نماید که در خود چیزی نمی بیند که بدان ببالد و فقط مثل برخی ناسیونالیست ها به پیشینه مردمان سرزمین خود می نازد و مفتخر است که برخی از شاهکارهای خلقت در سرزمین پدری او زیست داشته اند و این اشخاص نامدار عبارت اند از:  ابن سینا ، ثنایی ، ابوریحان بیرونی ، رودکی ، مسعود سعد سلمان ، مولوی بلخی ، خود بلخی ، جلال الدین افغانی ، بیدل ، خواجه عبدالله انصاری ، پدر فرد مذبور و ...

 

 

 

بدین وسیله ابلاغ می شود تمامی علاقه مندان به عدالت ، می توانند به عنوان هیئت منصفه در محاکمه این متهم به طور آن-لاین شرکت نمایند. همچنین تمامی شاکیان این پرونده جهت اطلاع از حکم دادگاه به آدرس زیر مراجعه نمایند:

  www.b-se-da.blogfa.com

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:36  توسط مستفا  | 

اندر افتخارات بنده ي حقير همين بس كه:

1       شماره دادن خانم پرستار به بنده ي حقير در سن 45 دقيقه گي پس از مشاهده بدن عريان بنده [و البته شا—شي---دن بنده به هيكلش به منظور نهي از منكر]

2       شروع با سواد شدن در فنج سالگي و گفتن ديكته و نوشتن مقش هاي برادر بزرگتر در شيش سالگي كه موجب تعجب كارشناسان شده بود.

3       قهرماني در مسابقات قايم موشك [قايم باشك]، الك دولك و خرپليس.

4       حضور افتخاري در بازي لِي لِي به دعوت از دختركان همسايه.

5       عاشق شدن در سن هفت سالگي!!!

6       انتصاب به مقام مفصري در سه پايه ي ابتدايي و انتخاب به عنوان بهترين شاگرت مررسه در پايه فنجم.[حفظ عمه جز و زيارت عاشورا و مسابقات قرآن هم بماند توشه ي آخرتمان!]

7       فعاليت در شغل شريف تقلب رساني از براي تحصيل خرج و مخارج تحصيل از پايه دوم ابتدايي كه موجب ارتقاي تحصيلي افرادي شد كه تمامي معلمين از آنها مايوس شده بودند.

8       حذف از ليست دانش آموزان انتخابي براي مكتب تيزهوشان و تيم فينگ فنگ مدرسه به ترتيب در پايه ي پر افتخار فنجم و  مدرسه راهنمايي به دليل خارجي بودن و حضور در گروهك هاي تروريستي و  منشا بيماري وبا بودن.

9       نپرداختن حتي يك شاهي براي فلافل در دوران راهنمايي بخاطر رفيق هاي پاكار و يك بار هم استفاده از شلوغي فلافلي و فرار.

10     خلاف ترين سنگين: حمل چاقو، پنجه بوكس، دستمال يزدي، عسك هاي اونجوري در كيف مدرسه.

11     سنگين ترين خلاف: پوشيدن شلوار كردي.

12     پيدا كردن كودكي در راه مانده به نام پاميزوس و انتخاب نام خانوادگي سنگدل برايش در اوايل دوران جواني.

13     عبور از سد كنكور 2 مراتب يك بار با رتبه ي چهل هزار و يك بار با رتبه ي چهل هزار .محض ايجاد تنوع!

14     نداشتن هيچ دوست دختري خارج از دنياي اينترنت عليرغم موقعيت شغلي و  تحصيلي و بهره مندي از چهره اي فتوژنيك.

15     تسلط به تايپ 9 انگشتي [بدون انگشت شصت راست] به زبانهاي فارسي انگليسي و فينگيليش.

16     بازي كردن فوتبال و فوتسال با چپ قاي! [قاي=فوت!]

17     هك آيدي دو دختر در جواب شاخ بازيشان و كمك رساني به هك صدها آيدي سايت كلوب دات كام [كدهاي هك نوشته ي اينجانب مي باشد و به كسي داده نمي شود حتي شما دوشت عژيژ!]

18     پايبندي به 2 قانون مهم در زندگي: «الف – پاميزوس فقط با دختري دوست مي شود كه بخواهد با آن دختر ازدواج كند. ب ـ پاميزوس با دختري ازدواج مي كند كه با هيچ پسري دوست نشود.»

19     داشتن آيدي بدون underline ، عدد و حروف اختصاري  [pamizos@yahoo.com] و خرسندي بسيار زين افتخار بزرگ  و كم آوردن Gmail و ممانعت از انتخاب نام كاربري pamizos همينجوري الكي!

20     سرودن گوگل تا شعر عاشقانه در همه فورمت هاي موجود در بازار و ارتباط ايميلي با سيد ابوطالب مظفري و مولاناي رومي بلخي.

21     چشم تو چشم شدن با حسين رضازاده در فلكه 72تن.

22     حضور در سخنراني دكتر رحيم پور ازغدي در دانشگاه تهران به همراه دانشجويان خارجكي و پخش از شبكه يك به همراه يك كلوزآپ از چهره ي فتوژنيك بنده ي حقير. [به جون ميم قسم نشون دادن! مدارك در آرشيو صداوسيما موجود ميباشد]

23     نداشتن هيچ خاطره اي از شب ادراري با توجه به حافظه ي بسيار قوي.

24     زنده ماندن تا ظهور آقا امام زمان(عج) بنا به روايتي!

25     نديدن سريالهاي LOST ، PRISON BREAK ، JOMONG و دلنوازان به منظور جواد نشدن!

26     سفر به سرزمين مادري 3 مراتب آن هم از نوع تهنايي.

27     بيان نظريه ي «عينيت» در علم فيزيك و عاجز ماندن بزرگاني چون ابوريحان بيروني و دروني، نيوتن ، پاسكال، مگاپاسكال، گيگابايت و... در رد آن: «اجسام فقط زماني وجود دارند كه به آنها نيگا مي كنيم در غير اينصورت غيب ميشوند»

28     نويسندگي در وبلاگ كودكان استثنائي.

29     اميد به آينده اي روشن.

30     [ناليلي...]

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:18  توسط مستفا  | 

دوستان !

تا اطلاع ثانوی از اینجانب خبری نیست ...

وبلاگ برای شما !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:2  توسط مستفا